|
آن چه می خواستم آمد به دست
لیک دیگر دیر بود و دیر بود خواستن را برده بودم من ز یاد گر چه آن هم قصه تقدیر بود با گذشت ماهها و سال ها اشتیاق آرزو خاموش گشت بردم از خاطر چه ها می خواستم ما گذشتیم و گذشت این سرگذشت درس ها آموختم از زندگی صخره بودن در هجوم سیل و باد دل به هر ظاهر فریبی باختن خو گرفتن با سرشت بد نهاد سایه ای ماسیده بر دیوارها ساکت یک گوچه گاه نیمه شب دوستی با عکس خود در آینه حرفهایی حاصل هزیان و تب با عصای خاطره رفتن به راه جست و جو در پیچ و خم های گریز تا نباشی دام صیادان چو صید با دل خود بی محابا در ستیز...
دلخوشیه خیلی از آدمهای تنها توی این دنیا اینکه اگر تنهان حداقل دیده می شن.پس تکلیف آدمهای تنهایی که دیده نمیشن و تنهان چیه؟میدونی یعنی چی؟یعنی اینکه ادم تنها باشه بعد توی اوج تنهایی باید بود باید بود دید باید بود از نابودی لذت برد باید خندید و اشک ریخت.... یادمه که از یکی شنیدم زندگی به ادمها دوچیز یاد می ده:آرزوی مرگ و مرگ آرزو.اوج تنهایی یهنی وقتی
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تورا از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذر تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی!!
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
من ميگم بهم نگاه کن
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت.نخواستنت.راندنت.باختنت.رفتنت.نماندنت با او و هزاران اوی دیگر بودنت.بدون مکث پاسخ منفی دادنت و عشقی نیست جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت..
باز منو دفتر پاره خط زدن رو شعر تازه باز منو ابر جدايي با سكوتي كه مي باره اونطرف دست هاي خالي ارزوهاي خيالي اينطرف احساس پوچم مردنم شده محالي يه هوا تا اوج پرواز يه صدا تا قلب اواز نفسم قدم مي ذاره توي سوز گريه ي ساز پاشيده رنگ نگاهم رو اقاقي سر راهم جايي كه قرارمون بود باز منم كه چشم براهم مردن طرح شقايق باز يه روياي قديمي منو تو بركه و قايق شب نجواي عاشقانه خنده هاي كودكانه باز عبور سرد شبگرد يه عبور صادقانه دل پر از عقد ه ي رفتن فكر نو پر از شكستن قطره قطره سوزش اشك چشمي از جنس نبستن يه هوا ترانه ي نو سبك عاشقانه ي تو هوس سيب و كمي نان ناني از گندم نه از جو شبي از دلمردگي ها صبحي از سر كردگي ها عصر دلگير منو شعر شعري از ديوانگي ها.....
گفتی می روم تا فراموشم کنی چاره ای جز این نیست اگر باشم دیوانه تر از این که هستی عاشقم خواهی شد من نه هرم این اتش را دوست دارم و نه سردی ان خاکستر.... |
About
تو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد یه بغضه شکسته رفیق گلوم شد Archivesآبان 1388بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
comboy |